تو سکــــــوت شاپرکـــها، لحظه خــــواب قناري
هيچکسي صدامو نشنيد وقت عشق و بي قراري
من که پاک و ساده بودم، بي ريا دل داده بـــودم
تو چرا نگاهم نکردي؟!.... زير پات افتاده بــودم
تو هجوم قحطي عشق شــونه هـــات پناه مـن بود
لـمس دستـــاي نجيبت.... اولين گنـــاه مـــن بـــود
تــو شبـاي عاشقــي مـــون، يه بغل ستـاره داشتي
وقتي که منو مي ديدي سر روشونه هام مي ذاشتي
حالا باز منتظر هستم دوباره واســم بخوني
دستـــاي منو بگيري قــدر عشقمـــو بدوني
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:14 توسط ...Z...
|

در پشت پنجره تنهای ام
هنوز هم باران می بارد
چشمانم را می بندم و در صدای
شر شر باران هنوز هم تو را به خاطر می اورم
هنوز هم تنهای تنهایم حتی با خاطرات تو٫
باران می بارد و شاید تنها این باران است که
میتواند خاطرات تو و تنهای همیشگی مرا با خود بشوید!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:38 توسط ...Z...
|

قسم به عشقمون قسم همه اش برات
دلواپسم قرار نبود اینجوری شه
قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید می گم تقصر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شده چه جوری شد
که اینجوری عاشقت شدم
شایدمی گم تقصرتوست
تاکم شه از جرم خودم
به ملاقات امدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باشو من جویبار عشق در تو جاری
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:12 توسط ...Z...
|

آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی
بيهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ اميدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی
در توانم نبود دوری و هجر تو عزيز
گو که خواب است که اينگونه جفا کردی و رفتی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:43 توسط ...Z...
|

قايقي شكسته ام
به ياد آور مرا
در ميان صخره هاي غم تنهايي
در ميان سكوت مرغابيان
تن فرسوده ام در انتظار توست
بادبانهاي اين قايق شكسته را
بحركت در آور
يادكن از من
بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:42 توسط ...Z...
|

گریه ام بند نمی آید
امشب
نگاهم را نذر کردم
که بیایی... که بیایی...
حتی اگر نبینمت
من نمی دانستم
دستانم این همه
بی تاب دستان گرمت باشد
که دیدن نخواهد
و از شوق آمدنت
و گرفتن دستانم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:33 توسط ...Z...
|

در پشت پنجره تنهای ام
هنوز هم باران می بارد
چشمانم را می بندم و در صدای
شر شر باران هنوز هم تو را به خاطر می اورم
هنوز هم تنهای تنهایم حتی با خاطرات تو٫
باران می بارد و شاید تنها این باران است که
میتواند خاطرات تو و تنهای همیشگی مرا با خود بشوید!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:32 توسط ...Z...
|

اتفاقی شبیه من بودی اتفاقی به پست تو خوردم
اتفاقی بدون من رفتی اتفاقی بدون تو مردم
عاشقم کرده ای به حد جنون رسم خوبی ست عاقبت دارد
اسم من هم شبیه لیلی و ویس توی تاریخ گریه میکارد
زحمتت میشود که اسم تو را توی شعرم بیاورم آیا ؟
یا به جایش سه نقطه بنویسم؟ یا که هم وزن اسم تو دارا ؟
بعد تو بر سرم چه می اید شاعر کوچک غزل هایم ؟
شهریار همیشه عاشق من بی تو جوری عجیب تنهایم
با خیال تو عشق میبازم تا گمان بدی به تو نبرند
این جماعت از انچه بود و گذشت در میان من و تو بی خبرند
محشر واژه ها به پا شده است داوری کن خدا سرشت امشب
دوزخی نیست این غزل به خدا ببرش تا خود بهشت امشب
پنج شنبه به پنج شنبه مرا لای بغضت بپیچ و هق هق کن
انطرفتر کسی دلش با توست برو او را دوباره عاشق کن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط ...Z...
|

بشکن ای بغص که دردم پس از این سنگین است
و نگاهم همه اشک است و صدایم همه آه
خون دل می خورمو
اشک غم می بارم
خنده هم روی لبان دل من خشک شدست
نه دگر لبخندت
نه دگر چشمانت
نه دگر دستت در دست من است
جای تو خالیست در آغوشم
و به جای سر تو در بغلم
زانوانی خستست
که تقاضای تسلای دلم را دارد
رفتی از آغوشم
لیک با خاطره ات
روزها می گذرد
تا بیاید مرگم
و مرا از غم دوری تو آزاد کند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:7 توسط ...Z...
|

می وزد باد به روی تن یک گورستان
زوزه ای وهم انگیز
در فضا پیچیدست
سردو تلخ است فضا
خورشید از وحشت
قصد بیرون شدن انگار ندارد هرگز
گرگ و میش است هوا
تک درختی وسط گورستان خشکیده
و کلاغان سیاه
روی آن شاه تکرار مکرر هستند
قار قار آنها
رعب را در دل گورستان می اندازد
و صدای شیون
می شود نزدیک تا گورستان
مرده ها می دانند
که کسی می آید
و سر از قبر برون می آرند
تا بخندند به او
شاید اینگونه بکاهندز دلتنگی خود
مرده ای سرد درون رحم یک تابوت
روی دوش مردم
می رود انجایی
که از آن یک عمری می ترسید
و سیاه جامگان
می گذارند او را در دهن تشنه خاک
می گذارند لحد بر رویش
می پرد خاک به روی بدن خسته او
و کنون نوبت و هنگام خداحافظی است
و همان مردم دستمال به دست
که صدای گریشان در همه جا می پیچید
همه رفتند که در خانه خود
زیر یک کرسی گرم
چای داغی بخورند
و شب از راه رسید
و چه حالی دارد
هیچ کس پیشش نیست
و برای مرده
چه شبی است شب اول قبر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:6 توسط ...Z...
|

مثل بيدم در باد
چاره اي نيست به جز لرزيدن
مي گذارم دنيا
بكند كارش را
و مرا هر جا مي خواهد ببرد
ولي هر جا ببرد
بردن از آن من است
چونكه از روز تولد خواندم
آخر راهش را
آخرش لبخند است
مثل بيد مجنون
چاره اي نيست به جز لرزيدن
پس تو هم با من باش
و به مرگ خويش لبخند بزن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:5 توسط ...Z...
|

حرفهايی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود
نمی گوييم.
و حرفهايی است
برای نگفتن ؛
حرفهايی که هرگز
سر به ابتذال گفتن
فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و ماورايی
همين هايند !
و سرمايه ی هر کسی
به اندازه حرفهايیست
که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و
طاقت فرسا
که همچون
زبانه های بی تاب
آتشند.......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:5 توسط ...Z...
|

گفتی که ببر جای دگر خانه ی خود را
اما چه کنم اين دل ِ ديوانه ی خود را
تا غير به هر سو نبرد غصه ی ما را
آتش زده ام حرمت ِ پروانه ی خود را
حتی اگر از سايه ی من هم بگريزی
پرکرده ام از عطر تنت خانه ی خود را
فرداست که از خاک برويد گل "ِ مجنون "
در گوش ِ زمين گفته ام افسانه ی خود را
تابوت ِ دل و تيشه ی فرهاد اگر هم
بردوش نهم خم نکنم شانه ی خود را
شوريده سر ِ زلف دلم حضرت ِ " ليلا"
يکبار ِ دگر قرض بده شانه ی خود را
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:2 توسط ...Z...
|

من مانده ام و شعر سرودن بی تو
از خواب غزل پلک گشودن بی تو
دلگیرم از این زندگی اجباری
با مرگ برابر است بودن بی تو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:1 توسط ...Z...
|

آنقدر دوست دارم بشنوی خنده ات می گیره
تو نگاه میکنی و دلم تو چشمات می میره
آنقدر دوست دارم دیوونه بازی می کنم
کلکم !شاکی نشو من تو رو راضی می کنم
قیمت چشمای تو قلب منه، اندازه نیست
واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست
آنقدر دوست دارم حوصله تو سر می برم
یه روزی نیاد بگی دیگه تو رو دوست ندارم
ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد
آره تقصیر منه، دوست دارم خیلی زیاد
آنقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن
تا نهایت میرن و با چشم تو بسته میشن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:57 توسط ...Z...
|

از تو که حرف میزنم
همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:56 توسط ...Z...
|

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم روو به آخر تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من زیره سایبون دستام
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:55 توسط ...Z...
|

کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:54 توسط ...Z...
|

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:53 توسط ...Z...
|

به من می گفت تنهایی غریب است که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:52 توسط ...Z...
|
